تبليغاتX
حرفهای همیشه
من خیلی خوشم چه خوشم خوش خوشانه !!! :))))))) سه شنبه نوزدهم آبان 1388 9:1
 

به آقای گرد مهربون آقای قد بلند رو هم اضافه میکنم ... انگار تعداد غریبه آشناهای روزانه داره زیاد میشه ... 

همچنان آقای ج. جون رو دوست دارم و همینطور دوستان مو قشنگ را ...

خوبه که اطراف آدم انرژیهای مثبت متعددی وجود داشته باشه که توامان از حضور یکایکشون مستفیض بشی ...

دلم یه کار نوی جدید میخواد که حسابی حالشو ببرم ...

بیا اینم آخر و عاقبت استاد دانشگاه شدن!!! حالا دغدغه هیات علمی شدن دوستان رو رها نمی کنه !

آرزوهای بشر تمامی نداره ...  حالا این خوبه یا بد؟ ...

****

یه هدیه قشنگ : پیدا کردن یکی از کسانی که برام خیلی عزیز بود ...

توی نگاهش از اون رهایی و بی خیالی سابق خبری نبود به جاش یه فرشته نشسته بود که داشت ایثار و استقامت رو موقرانه و بی ادعا به تجلی میکشید٬ توی قامت ظریف زنی که مادر یه دختربچه فلج مغزی بود ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

دوشنبه هجدهم آبان 1388 8:27
 

چند روزی میشه که یه بغض گاه و بیگاه میاد صاف میشینه توی گلوم و ول کن هم نیست ...

 

ته ته دلم تمنای چیزی هست که واقعا نمیدونم چیه ... به قول یاسی حالم که بد میشه میشینم به کند و کاو خودم ... فرقش اینجاست که یاسی در نهایت میرسه به اون چیزی که داره آزارش میده اما من حقیقتا هیچ چیزی پیدا نمی کنم ...

گاهی فکر میکنم تمام چیزهایی که یه روز سرسختانه بهشون متعهد بودم حقیقتا چیزهای مهمی نبودند اما باز با خودم میگم اگه حتی فقط یه درصد احتمال داشته باشه که یه ارزش واقعی بوده باشند٬ باز هم میشه بهشون متعهد بود - به حکم عقل ...

اما چیزی ته دلم دوباره میگه چرا این ارزش فقط برای امثال تو هنوز ارزشه؟ ... آیا این همون ترس غریب تجربه کردن نیست که در لوای یه مفهوم ارزشمند خودشو بهت تحمیل میکنه ؟ ...

جوابی نیست ... اما اگر گذشته رو مرور کنم میبینم کارنامه من توی تجربه کردن و قصه آفریدن سفید بوده ... اونقدر سفید بوده که خودم رو مغلوب اون ترس بازدارنده ندونم ... اینجای قصه خوبه ... میدونم کوله بار حسرتم خیلی سبکه ... چون تقریبا هرجا لازم بوده - برای دلم کاری کردم که الان خیلی شرمنده ش نباشم ... حداقل توی لحظه های حساس ...

اما اینکه چرا دلیلی برای این بغض گاه و بیگاه نیست٬ نمیدونم ... شاید این دلیل اونقدر ته ته های دلم مدفون شده که دیگه نمیتونم ببینمش ...

بهرحال میدونم همه چیز همیشه نمیتونه کاملا خوب باشه ... ولی وقتهایی هست که همه چیز حقیقتا رضایتبخشه در بهترین حالت ممکن ...

ثانیه ها هم میگذره رفیق قدیمی من ... اما امیدوارم در انتهای گذرشون قصه های قشنگی برامون بمونه ...

****

باز هم یه آرزوی کوچیک رنگی:

امنیت آغوش اون بی هیچ حرفی ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

نیمه دوم پاییز شروع شد ... شنبه شانزدهم آبان 1388 9:11
 

نمیدونم هنوز معیار محک زدن اصالت آدما٬ داشتن یه خونه با قدمت بیش از صد سال توی نیاوران و ... است یا یه کلمه که مشخص کنه تو کجا به دنیا اومدی یا پدر و مادرت اهل کجا هستند؟ ... یا خونه ای که بالای شهره یا پایین شهر؟ ماشینی که این شکلیه یا اون شکلی؟

آیا هنوز معیار اصالت آدما همون مهمونی های آنچنانیه یا تجملات اینچنینی ؟ سفرهای خارجی و به اصطلاح به روز بودن؟ ...

آیا معیار ارزش و اصالت این نیست که هستیم٬ فکر می کنیم و تلاش میکنیم توی این بلبشوی فکر و ایده راه خودمون رو پیدا کنیم ؟

بهرحال من هنوز شازده کوچولو بودن رو ترجیح میدم ... حتی اگه به قول میلاد محرمی سخت باشه٬ حتی اگه منم نقابی از جنس بازیگرهای امروزی روی صورتم بزنم توی این شتاب بی معنی برای چیزی که هنوز نمیفهممش ...

********

خواندن برای به سادگی رسیدن نه پیچیده تر کردن مفاهیم ذهنی : آره همینه سپهر ... شاید مشکل قصه همینجا بوده ... دمت گرم!

********

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت

عمریست که عمرم ....

 

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

سفرنامه 8/8/88 دوشنبه یازدهم آبان 1388 20:22

 

آری گو درها وا شده بود

هر رودی دریا هر بودی بودا شده بود

 

به قول یاسی لحظه هایی هستند که باید خودت رو توشون رها کنی ... باید دل به دریاشون بزنی ... بی هیچ فکری ...

 

8/8/88

 

صبح تا ظهر با مامان توی حرم بودیم ... چنان غلغله ای بود که بعید میدونم مشهد تا بحال به خودش چنین جمعیتی رو دیده باشه ... قربون امام رضا برم توی این شلوغی زیارت اصلا بهم نچسبید ... فقط واسه کسانی که حاجت داشتند دعا کردم و واسه هر کی یادم بود و اونایی که بهم گفته بودند نایب الزیاره شدم ...  بالاخره با دلخوری از اونهمه ازدحام اومدم برم که امام رضای مهربون بهم یه کفتر داد ... یه کفتر سفید با یه نشون قهوه ای ... اومدم با خودم بیارمش ترسیدم کفتر حرم دلش برای خونه ش تنگ بشه و دوری رو طاقت نیاره ... ترسیدم خودمم پرش بدم چون چنان توی دستم آروم بود که گفتم حتما حالش خوب نیست ... یه کمی بهش آب دادم و دست آخر دادمش به یکی از خدام که پرش بده ... حالا همش حسرت میخورم چرا خودم پرش ندادم و شاهد پروازش نبودم ...  

 

 ساعت 5.5 عصر فلکه تقی آباد روبروی زیست خاور زینب و زهرا مبارکی رو دیدم ... با هم رفتیم کوهسنگی ... یه کمی نشستیم توی راه برگشتن واسه جمعمون شیرینی گرفتیم و راه افتادیم سمت پارک ملت ... ساعت یه ربع به  8 شب، من و زینب و زهرا مبارکی– رسیدیم به پارک ملت، درب ورودی از سمت سجاد ... اولش با خودمون گفتیم احتمالا خیلی باشیم، سر جمع 6- 7 نفری بیشتر نیستیم تازه با احتساب کسانی که برای اومدن هماهنگ شده بودند ... خلاصه یه قدری که نشستیم علی زعفرانلو به جمع ما اضافه شد ... یه کمی که صحبتامون گل انداخت، مرسده و محسن هم رسیدن و بعد بطور خیلی غیرمنتظره یکی از همکلاسیها – رضا رضاپور به جمعمون اضافه شد ...و بعد عمو جواد و راضیه اومدند که جمعمون جمعتر بشه ... خلاصه علی و محسن رفتند دنبال سمیه و همزمان زهرا کهنسال – یار شفیق دوران دانشجویی، آجی کوچیکه؛ قل معروف من – و نگار و ملیحه و فاطمه علیمردانی  و بعد سمیرا نطاق به همراه شوهر و دختر شیرین و نازش به جمع ما اضافه شدند و بعد هم سمیه – کفتر شیرین علی -  اومد توی جمعمون و خلاصه این شد که ما حسابی سورپریز شدیم ... همونطور که به یه دوست گفته بودم اینکه انتظار نداشته باشی واسه همچین قراری کسی بیاد و بعد یهو با یه چنین جمعی غافلگیر بشی خیلی قشنگه ... خلاصه همه با هم رفتیم توی کافه پارک و کنار دریاچه نشستیم و چای و شیرینی خوردیم که همون وقت علی گفت : لاله همین حالا وحید زنگ زد ... گفتم بهش بگه اونم بیاد خلاصه علی به وحید زنگ زد و گوشی رو داد به من ... اولش وحید نمیخواست بیاد اما بالاخره راضی شد که به جمع ما بپیونده ... وحید که رسید ما رفته بودیم کافی شاپ واسه شام ... چقدر خوب شد که اومد ... هادی نخل احمدی هم که توی کافی شاپ بهمون ملحق شد و خلاصه خرسند شدیم از دیدار دوستان شدییییییییید ... از دیدن دوستان تک به تک ... همه بچه هایی که لطف کردن و اومدن ... همه کسانی که برام خاطره های قدیمی رو زنده کردن ... دوستان اول جوونی٬لحظه های صمیمی و پرفراز و نشیب تجربه کردن و بزرگ شدن ... و بر خلاف قدیم و بر خلاف زینب، دلم ازین دیدار تازه نگرفت ... شاید چون به قبل و بعدش اصلا فکر نمیکردم ...  هرچند این دیدار برای گفتن خیلی حرفا و دیدن بچه ها بعد اینهمه وقت خیلی کوتاه بود ... اما خوب همینکه به قول مرسده بهانه ای شدیم برای تجدید دیدارها خودش خیلی خوب بود ...

توی جمعمون از خیلی ها اسم بردیم که نبودند ... از رویا رجبی، علی مهدی دوست، محمد جعفری، علی اربابیان،  راحله محبوب، علی سعادت، ابوذر فرمانی، امین توکلی، لاله محمودیان، لاله شهابی، فاطمه نقوی، میلاد محرمی، محبوبه محمدپور، حسین جدیدالاسلامی، غزاله حمزه ئی، غزاله حسینی، زینت ، یاسمن، لیلا حسینی،علی قهرمانی، محسن مقدسی٬ مژگان صفایی، مرجان و سارا دژیور، پویا ، زهرا چهارباغی، شکور شکوری و مهدی اسماعیلی و ...

و از اونایی که دیگه نبودند: ایمان عطاریان و حمید دولی نژاد – که من بازم نفهمیدم کیه ... و خلاصه هر کس به سهم خودش از کسانی که خاطره ای ازشون داشت ...

و در نهایت بعد از شام، ازونجایی که من گیر دادم – به قول مرسده گیر شیرازی به قول خودم گیر مخصوص لاله خانم !!! ( یاسی در جریانه ) - که وحید یه کمی برامون آواز بخونه و همه میخواستند زود برن خونه هاشون !!! -  قرار شد مرسده فردا شبش بچه ها رو دعوت کنه خونه شون و همه دور هم بازم جمع بشیم ...

این شد که 8/8/88 به خاطره های شیرین پیوست و 9/8/ 88  صبح رو با دیدار کیمیای عزیزم – که یکی از هدیه های بزرگ زندگی توی لحظه های غریب و حساس به من بود-  شروع کردم ... با هم رفتیم الماس شرق که بخاطر کسالت من زود رفتیم خونه کیمیا ... ظهر رو با هم بودیم ... حرف زدیم و عکس دیدیم و یه خاطره قشنگ به خاطره هامون اضافه کردیم ...  

شب هم با بچه ها، علی و سمیه گلی و حجت و نرگس و هادی و شیوا – عروس کوچولو- و وحید نیری همه جمع شدیم خونه مرسده اینها ... و بعد از پذیرایی گرم مرسده و محسن، وحید بالاخره با درخواست ما یه آسمون آواز شد: با "یه شب مهتاب" شروع کرد، با "بارون" ادامه داد، گل گلدون من رو خوند، یه شعر از رضا یزدانی خوند – دقیقا اسمش رو یادم نیست اما فکر کنم رستاخیز بود – و ازونجایی که بچه ها باید میرفتند بخوابند واسه کار و تلاش روزانه فردا – همه که مثل من خوشحال و سرخوش 5 روز مرخصی نبودند!!!!-  وحید هم دیگه نخوند برامون ... اما خوب به من همونقدرش هم چسبید هرچند کم بود ... جای گیتار و دف و سه تار و تنبور هم خالی و بالتبع جای علی اربابیان، مهدی اسماعیلی، محمد جعفری، امین توکلی، ابوذر فرمانی و افشین روحانی - که نمیشناسمش اما ظاهرا بعد از بچه های دوره ما اساسی پایه وحید بوده - هم به قول علی زعفرانلو، سبز خالی ...

 و چنین است ای شاملو که دیدارها از فراق شیرینتر آمده اند و دوستی ها از کینه و دشمنی دلچسب تر و قصه های ما را خاطراتی است که از به یادآوردنشان لبهایمان به تبسم می شکوفد ... و ما هنوز در کنار هم خاطرات شیرین می آفرینیم چرا که ما هنوز زنده ایم ...

 دل به دریا زدیم و با خودش برد ما رو هرجا دلش خواست ... همونجایی که مقصد بود گویا ...

 جای همه اونایی که نبودند سبز ...

 

پی نوشت:

دیشب توی پی نوشت یه سری مطلب گذاشتم که ظاهرا بلاگفا گرسنه بوده و خوردتشون !!!!

بهرحال شاید نباید به سبک و سیاق دیشب نوشته می شدند اون مطالب با اینحال من یه عده از دوستان رو به دلایل شخصی نام نبردم که اتفاقا شخصا خیلی هم به یادشون بودم ( مخصوصا به یاد حرفای یکی از دوستان توی سفرم به بیرجند توی سال ۸۴ و ... ) و حالا لازم میدونم ازشون یادی کنم با ذکر یه عذرخواهی مخصوص نه بابت از یاد بردن و خدای ناکرده سانسور کردنشون بلکه همونطور که گفتم بابت دلایل شخصی که تا حدودی برطرف شد:

و اما دوستان عزیز و پرخاطره ای که لازمه اینجا ازشون یاد کنم : سمیرا مودی و زهره حافظی٬ علی قندی٬ رضا محمودی٬ محمد تاج پور٬ علیرضا شیخ جعفری٬ فرید فرزین و ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

یه آرزوی کوچیک رنگی ... پنجشنبه هفتم آبان 1388 14:26
 

آغوش اون ...

بوی اون ...

تمنای بوسه اون ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

چهارشنبه ششم آبان 1388 9:19
 

بعضی چیزها هستند که هر کاری کنی زشت نمیشن٬ مخدوش نمیشن٬ از زیبایی و ابهتشون کم نمیشه که هیچ٬ هر چیزی اعم از زیبا و خوب و متناسب یا زشت و معیوب و مخدوش و یا کهنه هم اگه کنارشون قرار بگیره٬ به نوعی جلوه زیبایی پیدا میکنه ... انگار بارقه ای از نور زیبایی و تناسب اولی در ماهیت دومی حلول میکنه ... مثل دیوار آجری یا کاهگلی یه باغ با درختای سر به فلک کشیده که برگاشون هم با نور بازی می کنند و هم با کاه و گل و آجر دیوارها ...

به قول گیلاس خانوم آیا فکر میکنید مهمترین چیزهایی که توی زندگی ماست همون موضوعاتی هستند که می نویسیم؟ ...

شاید گاهی اما اغلب٬ نه ...

نه چون معمولا مهمترین چیزها به کلمه در نمیان ... جزء مایملک خصوصی هر آدمی حساب میشن و توقیف قلب و دل آدما هستند ... چیزهایی که ما میدونیم و گفتنی نیستند و گاهی توان گفته شدن در ما نیست ...

دلم برای چیزی تنگه ... چیزی که نمیدونم چیه ... حتی نمیدونم چه قالب و ماهیتی داره ... حس مسافری رو دارم توی یه ازدحام غریب ... و اینجا به بعد احساسم همون بخشیه که گفتنی نیست انگار ...

گاهی روزها و لحظه ها منتظر چیزی یا لحظه ای میشی که اتفاق بیفته و بعد یهو درست وقتی نزدیک حدوث اون لحظه یا اتفاقی٬ پا پس میکشی و شک می کنی: آیا دوست دارم این لحظه رو تجربه کنم؟ ...

و جوابت فقط تردیده ... یه اینرسی خیلی سنگین در مقابل تغییری که شاید خیلی هم بزرگ نباشه ...

اینجوریاس دیگه ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 

جمع بچه های ۸ آبان ۸۸ جمع تر داره میشه انگار !!!

فکر میکردم فقط منم که خوشحالم اما انگار قل من - زهرا کهنسال - هم همچنان مثل خودم خصلت خوشحالانه ش رو حفظ کرده و ایضا یکی دو تا دیگه از بر و بچز برق !!!

جالبه که هم من هم زهرا از اومدنمون چیزی به هم نگفتیم ... شاید خواستیم برای هم حسابی سورپریز باشیم ! با این تفاوت که من مطمئن نبودم اون بیاد اما اون مطمئن بوده که من هرطوری هست خودمو میرسونم

نمیدونم شاید شناخت اون از من کاملتر از شناخت من از اونه ...

بهرحال اون نمیدونه که من میدونم میاد !!!

۱- هیچ به نفع من! 

اومدن به مشهد بعد از ۴ سال برام یه جورایی عجیب و حتی یه قدری سخته ... همراه با احساساتی که قابل بیان نیستند ... انگار به شخص ثالث بودن خو گرفتم

منتظرم ببینم چی پیش میاد ... جای یاسی هم سبز ... جای همه کسانی که نمیتونند بیان ...

و در نهایت :

آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع

آتش آنست که در خرمن پروانه زدند ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

آبان نوشت ... یکشنبه سوم آبان 1388 7:49
 

" من ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را بیاموزد نه اندیشه ها را "

مرتضی مطهری ...

 

روی دیوار یه مدرسه سر راه رفتن به اداره گهگاه که می بینم این نوشته رو، ته ته های دلم یه حس خوب آروم و کوتاه شروع به جوشیدن میکنه ... یه حس خوب که از یه گذشته دور همراه من اومده و هنوز با همون اصالت قبل توی دلم زنده ست ... گیرم یه کمی کمرنگتر یا آرومتر و البته به عقیده من عمیقتر ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

آمد از راه دگربار آبان ... شنبه دوم آبان 1388 8:31
 

من به هر غریبه ای که بخوام سلام می کنم ... حاصلش شاید یه لبخند باشه و رد و بدل یه موج بسیار قوی و مثبت انرژی و گاهاً دوستانی غریبه آشنا که باور میکنی بهترینند ...

 **********

آبان من از راه رسید ...

۲ آبان ۸ سال پیش و روز اعتراف شاعر گمنام یه شعر بی نام  

" تو غرق گناه من

من مست نگاه تو "

روز اعتراف کسی که یه کوه یخ بود و یه آتشفشان تصور شد ... کسی که همه چیز رو سپرده بود به دستای قصه نویس و تماشا میکرد حتی اگه لازم بود بازی کنه ... بازی ای که براش زندگی بود ... زندگی ای که براش قصه بود ... قصه ای که با فراز و نشیبش قشنگ بود ...

این مرور شاید برای اینه که سرعت محو شدن خاطره ها رو قدری کمتر کنم ... هرچند نگاه من به همه قصه هام خیلی منطقی شده باشه ... منطقی که قصه ها رو رد نمیکنه ... به یادآوریشون لبخند میزنه ... گاهی وامدار تجربه هاشونه اما توی تارشون گرفتار نمیشه و ازشون رهاست ...

*********

دلم یه شعر ناب تر میخواد ...

توی جعبه دل و ذهن شما ازین شعرا هست؟ ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

:) دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 8:35
 

امروز بازم آقای گرد مهربون رو دیدم ... اینبار علاوه بر کیفش٬ یه چیز چشم نواز هم توی اون یکی دستش بود ... وقتی نزدیک شد دیدم یه دسته گل دستشه ... یه دسته گل یاس با برگ و شاخه و غنچه ... هیچوقت فکر نمیکردم یه دسته گل یاس میتونه اینقدر قشنگ باشه ...

هوس چیدن گل یاس کردم اونم با برگ و شاخه و غنچه ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 12:36
 

آب و هوای فارس عجب سفله پرور است

کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم

 

هروقت اومدم دلمو به این مملکت گل و بلبل خوش کنم٬ دستی از غیب رسید و به یک سیلی جانانه مهمونم کرد که هی هی !!! دل خوش نکن به چنین دیار و چنین دانه ای که بر مرغانی چون تو می پاشند ...

تا وقتی یه عده مثل مار چنبره زدن روی همه چیز این خاک٬ این مملکت همینه که هست ... انگاری ارث باباهای گور به گور شده شون هست همه چیز ...

ازین به بعد واسه هیچ چیز اینجا حرص نمیخورم ... شد٬ شد ... نشد هم به درک اسفل ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

شنبه بیست و پنجم مهر 1388 13:40
 

۱- اونقدر پیر نیست که بهش بگم پیرمرد٬ اونقدر هم جوون نیست که نگم ... یه قدم همچی بگی نگی از میانسالی پاشو اینور تر گذاشته - اون غریبه آشنایی که این روزا تقریبا هر روز صبح می بینمش با اون هیکل گرد دوست داشتنی و اون نگاه پر از امید و آرامش و اون کیسه کیف مانند ...

۲- رفیق آخرای کودکی و همه نوجوونی و تا اینجای جوونی من ... من به دستهای بیقرار تو قول میدهم / ریشه های ما به آب / شاخه های ما به آفتاب میرسد / ما دوباره سبز میشویم ...

من خوشحالم ... از تلاش تو٬ از همتت٬ از اینکه توی دلت امید ثمری هست هنوز ... میدونم یه ثمر خوب و شیرین در راهه ...

۳-گاهی همون یه نگاه اتفاقی اول صبح٬ یا نه حتی فقط اطمینان از حضور کسی که هست و تو براش خاصی٬ کل انرژی روزتو تامین می کنه

۴- برنامه ۸/۸/۸۸  برای من مشمول اگر و امای جدی شده ... فعلا نمیدونم چی پیش میاد ... هرچند مطمئنم بهترین حالت ممکن اتفاق می افته ...

۵- سیاوش قمیشی را دوست میداریم ... ابی را نیز همچنان ... س.ج. را نیز خیلی دوست میداریم

۶- کوانتومانه می نگریم جهان را !!!!

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

تو دلگیری نمیدونی چه رویایی به من دادی ... پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 3:31
 

 هنوزم میشه عاشق شد٬ هنوزم حال من خوبه

ببین دنیا پر از رنگه هنوزم عشق٬ محبوبه ...

 

برای عاشقانه هام خیلی وقته دیگه تملک کردن کافی نیست ... چیزی بیشتر از حس تملک باید باشه ... چیزی ورای این رنگ قصه ها ...

در فراسوی پیکرهایمان٬ فراسوی اونچه میشه دید٬ باید چیزی باشه ... چیزی که بعد از این دنیا هم برام بمونه ... برای دنیا هم بمونه ... یه قصه بزرگ باشه در عین سادگی ...

اصراری برای تقلا ندارم ... اینجور قصه ها از روح زنده و پر امید برمیاد ...

صبح پنجشنبه قشنگ همتون بخیر ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

محیا ... یکشنبه نوزدهم مهر 1388 4:24
 

- عمر آینه از عمر ما آدما بیشتره اگه نشکنه ... 

- آینه اگه بشکنه٬ اگه حتی هزار تیکه هم بشه باز هم آینه ست ... توی هر تیکه ش میتونی خودتو ببینی ....

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 
Free counter and web stats