تبليغاتX
حرفهای همیشه
 

اونهایی که دوست داشتنشون خیلی سخته، کسانی هستند که بیشتر از همه به عشق نیاز دارن ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 19:32 توسط نسیم |

 

کاش این سردرد، فرصت گریه میداد ....

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 22:53 توسط نسیم |

 

آسمان چشم او آئینه کیست؟

آنکه چون آئینه با من روبرو بود ....

 

چرا وقتی زندگی جاریه و جریان داره جلوی این پویایی رو با دلتنگی برای چیزهایی که دیگه نیستند و یا ماهیت واقعی ندارن، می گیریم ؟ موندن توی خاطره ها برای چیه؟ ... برای اثبات اینکه ما بودیم؟ خوب بودیم؟ شاد بودیم؟ ... که چی؟ ... یه روز میاد که قراره دیگه نباشیم، اگه به اون روز فکر کنیم این لحظه ها رو به این مفتی از دست میدیم؟ ... شاید راز شادی بچه ها همینه که توی حال زندگی می کنند و یه شادی کوچولو براشون همون آرامش و رضایتی رو به دنبال داره که یه شادی بزرگ ...

 

چند وقت پیش یه دوست ازم خواست برای اون چیزی توی وبلاگم بذارم ... گفتم چرا؟ گفت همینجوری ... گفتم نمیذارم، دلیلی نداره ...

حالا بعد از چندین روز و هفته، نمیدونم چرا اما دلم خواست چیزی برای اون دوست بذارم توی وبلاگ ... برای دوستی که فکر می کنه دیگه وجود نداره ... چون روزی بهونه عشقش از زندگیش رفته و اون شاید دیگه نتونسته و یا نخواسته عاشقانه دیگه ای رو به دلش راه بده .... برای دوستی که عشق رو منحصر به یه آدم کرده ... به یه بهونه عاشقانه دل خوش کرده و خود عشق رو توی پستوهای دلش زندونی کرده .... برای دوستی که توی لحظه ها جا مونده ... و اون سوسوی قشنگ نور رو قایم کرده .... به دوست انگلیسیش غبطه میخوره و .... برای دوستی می نویسم که هنوز میتونه عاشق باشه اگر به یاد بیاره که عشق به بهونه عاشقانه ش محیطه؛ عشق هزاران هزار تکه داره که اگه خوب نگاه کنی هر تیکه ش رو یه جا، توی یه چیزی میتونی پیدا کنی ... هر چیزی به فراخور خودش میتونه عرصه تجلی عشق باشه، همه زندگی به نیروی عشق جلو میره، به قول حافظ عزیز:

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق

برو نمرده به فتوای من نماز کنید ....

 

این ماییم که باید نگاهمون رو عوض کنیم ... نسیم باشیم ... بی ادعا بیایم، نوازش کنیم، شادی و آرامش رو هدیه کنیم، ... و بی توقع و سبکبار بگذریم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 9:37 توسط نسیم |

 

Watching the waves, watching the sky

I'm just sitting down here by riverside

..... Watching the world going by 

 

پنجم مرداد ماه و یه هوای گرم ... رفتن برق هم نقل محافل شده ... مثل انرژی هسته ای ... مثل سهام عدالت ... مثل دولت ارزانی و تورم روزافزون و صد البته در سطح جهانی!!! ... و باز هم همه اینا به خاطرات سپرده میشه و از یادها میره ... مثل کوی دانشگاه ... مثل پناهندگی وابستگان وزیر وزرا و از ما بهترون ... مثل جیره ای شدن بنزین ... و خیلی از حادثه های ریز و درشت دیگه ...

زندگی جریان داره ... معمولی و روزمره ... خارق العاده و با شکوه ... اونقدر با شکوه که همه چیز به نظر عادی و معمولی میاد ...

عشق هم هست ... گاهی سرکی میکشه و میگه که ما رو دوست داره ... هممون رو ... صادقانه و بی توقع ...

من هم هستم ... هنوز ... با همه فراز و نشیبهای یه زندگی .... و هنوز چیزی برای تجربه و قصه ای برای ادامه ....

 

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 11:4 توسط نسیم |

 

مردم ما خیلی شریف هستند، شریف و جوانمرد؛ شاید برای همینه که توی همه ابعاد زندگی شون، اسوه ای مثل امام علی دارن.... مردم ما خیلی آگاه هستند؛ شاید برای همینه که میدونند انرژی هسته ای برای تامین خیلی چیزهای این مملکت از جمله برق خیلی لازمه ... مردم ما منصف هستند؛ به همین دلیله که وقتی می فهمن یکی یه جایی غریبه حسابی سعی می کنن از خجالتش در بیان و البته به همین دلیله که میدونند وقتی کرایه تاکسی یه سال اصلا تغییری نداره بنابراین سالهای بهد افزایش پنجاه و صد در صدیش قابل اغماضه... مردم ما خیلی نجیب هستند ؛ شاید برای همینه که اینهمه توی مملکت خودشون بهشون محبت میشه و اونا با تمام وجود سپاسگزارند ... مردم ما خیلی میهن پرست هستند و نسبت به اعضای مملکتشون عرق ملی شدیدی دارن؛ شاید برای همینه که به مردم دهات هاشون ارادت خاص دارن و البته به همین دلیله که مخابرات ایران باید در جهت حفظ زبان شیوای فارسی قیمت اس ام اس انگلیسی را افزایش بده ... و در یک کلام مردم ما نمونه ها و اسوه های کامل اسلام ناب محمدی هستند برای دنیایی که از همه خوبیها تهی شده و در بحران و فساد دست و پا میزنه؛ برای همینه که توی بعضی از نانوایی ها اعلام شده به افغانی ها دیگه نباید نون بدن ... و برای همینه که وقتی یه نفر افغانی باشه میشه وسط راه به خاطر یه مسافر ایرانی پیاده ش کرد، که اگه یه نفر افغانی باشه میشه کرایه دو سه یا چند برابر ازش گرفت ... و اگه یه نفر افغانی باشه میشه توی خریدهاش بهش تخفیف نداد چون اون حق مردم ایران رو داره از گلوشون میگیره....

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 8:48 توسط نسیم |

 

وقتی آدم، خودش باشه و خودش، خیلی چیزا ارزش و اهمیتشون رو از دست میدن ... اونوقته که تازه میتونی با خودت رو راست باشی و ببینی حقیقتا چی میخوای و چکار داری می کنی .... 

 ببینی تو واقعا کی هستی ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 7:40 توسط نسیم |

 

 

دور مجنون گذشت و نوبت ماست

هر کسی 5 روز نوبت اوست

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:26 توسط نسیم |

 

وقتی هنوز چیزی هست که بشه ازش لذت برد، پس زندگی هنوز هم زیباست ... و لابد نمیشه انکار کرد که اطراف همه ما پر از زیباییه و این زیبائیها اونقدر قدرتمند هستن که بتونن یه لبخند هر چند کمرنگ گوشه لبهای ما بشونند ...

سلام

من اومدم ... بعد از یه مدت شاید نسبتا طولانی ... تیر ماه شما و من مبارک و لابد خیلی هاتون میدونید که تیر، ماه منه !

حالا گذشته ازین که با گرمی هوا چیکار میکنید، امیدوارم دلای همتون شاد باشه و گرم ...

و اما جناب " معرف حضور" ... سلام علیکم ... چه عجب ازین طرفا؟ واقعا صفا آوردید و خوشحالم کردید که به این کلبه درویشی سر زدید ... ما با زندگی می سازیم ... شما چطورید؟ انشاءا... که همه چیز واسه شما هم عالیه ...

فروغ شیرازی عزیز : چرا دوست نداشته باشم یه دوست خوب مثل تو داشته باشم ؟ به جمع دوستان من خوش اومدی ...

جناب صادق خان هدایت ... نشد دیگه! ... بازم که سیاه نوشتی ... ببین نوشتن عالیه ... تو خودت بهتر از همه میدونی ... اما یادت باشه چون غمش را نتوان یافت مگر در دل شاد / ما به امید غمش خاطر شادی طلبیم ... به نور فرصت تجلی بده ...

جارچی خیلی عزیزم: مرسی که هستی اما چرا میزنی؟ ... اومدم خوب ...

جناب سعادت : خوندن خاطرات شما برام جالبه ... دیدن گذشته های خودم  از یه زاویه جدید و نگاه تازه است ... تازه شنیدن شیطنت اطرافیان خالی از لطف نیست ... امیدوارم شما هم موفق باشید و البته شاد ...

محمد س. عزیز: تو هم مرسی که هستی ... و دوست خیلی خوبی هم هستی ... و اما از کفری که میگفتی هیچ رد و نشونی توی شعرم ندیدم

میم مهربون: چقدر شعر جدیدت رنگ و بوی خاطره های قدیمی و دور رو داشت برام: تو به بیراهه من میرفتی ...

تکتم جون، چرا صفحه نظرات وبلاگت غیر فعال شده؟ هرچی سر میزنم نمیتونم صفحه نظرات رو باز کنم ...

یاس همیشگی عزیزم: تابلوی قدیمی رو برات سیاه کردم ...

شبنمم : همه چیز درست میشه ... اینو باور کن ... من به دستهای بی قرار تو قول میدهم، ریشه های ما به آب، شاخه های ما به آفتاب میرسد، ما دوباره سبز میشویم ...

علی، تاواریش عزیز: همیشه پر از انرژی بمون و ازین انرژی به بقیه هم سهمی هدیه کن ... خیلی قشنگه آدم بتونه مثل نسیم باشه، مهربون، بی ادعا، بخشنده، بی توقع و جاری ...

مهدی نیازمند عزیز، برات بهترین و زیباترین لحظه های آرامش رو آرزو می کنم ... و میدونم این آرامش بالاخره از راه میرسه فقط کمی صبر ...

 

 پویا، میم مقدم، داداشی و سمیرا،  عمو جواد و راضیه، ویدا، سپهر  و همه اهل و اهالی همتون شاد باشید و سلامت ...

تابستونتون مبارک ... دلاتون پر از امید ...

 

+ نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 7:45 توسط نسیم |

 

مرهمی

بر زخم سکوت

آن هنگام که بهای اعتماد

به هر آنچه ماورا

بهت و ویرانی است مرا

 

کلامی

به مسلخ رفتن را

سزاوار

 عروسی را

     حجله بخت آراسته

  در خام خیال خویش

 

کابوسی هماره

در ذهن ثانیه های اینچنین بودن

 

هراس پرتگاهی

آغوش گشوده

بر باور دوباره من

 

اشک را آئینه دار سوسو کن

در تسلسل شب دردهای بی قراریم

که سوزش روح را

تدبیر دیگری جز این

                          - نه

وقتی خدا

درظلمت اینچنین انسانیت

غرق می شود

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 7:29 توسط نسیم |

 

میدونی تفاوت آدمای امثال من اینه که به کل حقیقت موجود ( گفته و نگفته ) متعهد میشن و آدمای امثال اون فقط به بخشهای به زبون اومده حقیقت ... اینطوری همیشه راهی برای طفره رفتن و انکار کردن هست .... راهی برای رد کردن و پس زدن ... برای فرار کردن ....

دیگه باورم نمیشه که هنوزم زنده هستم

گرچه میدونم که پاکی شده باعث شکستم

باورم نمیشه شبنم ... باورم نمیشه زهرا ... به خدا دیگه از توان من خارجه ...

خدایا پاییز و زمستون ۸۶ ، همون روزایی که فکر میکردم بهترین روزها هستند رو از ذهن من پاک کن ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 6:4 توسط نسیم |

 

من نویسنده نیستم ... فقط قصه جمع میکنم ... دنبال تجربه کردنم ... حتی اگر کمی خطرناک ... حتی اگر غیر معمول ... میدونم گاهی متهم میشم به بی فکری ... اما من فقط قصه جمع میکنم ... حتی اگه توی این قصه ها لازم باشه بازی کنم ... میدونم گاهی موقع بازی ترس هم میاد سراغم ... اونوقت یهو از قصه میپرم بیرون و فقط تماشا میکنم ... دوست ندارم از خطرها چیزی بهم بگن ... هرچند میدونم خطر هم هست ... همین ۲ قدمی من ... بیخ گوشم ... اما همین نزدیک شدن و دور شدن رو دوست دارم ... این قصه های جورواجور یه شکل و گاهی تازه با آدمای معمولی و خارق العاده !

من قصه جمع میکنم تا .... نمیدونم برای چی ... اما من توی این قصه های واقعی زندگی میکنم ...

 

بهار همتون پربار و سبز ... پر از قصه های خوب ....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:16 توسط نسیم |

 

هوای نیمه های اسفند شیراز و پارک بچگی های من و صدای نغمه پرنده های قفسی که ما رو به سمت خودشون میکشن ...

" سلام آوازه خونا ... هوایی بهار شدید؟ "

و مرغ عشقی که نظرم رو به خودش جلب می کنه که بازیگوشانه روی دوش یه بلدرچین سوار میشه و مدام به سر بلدرچین نوک میزنه ... نگاهم ناخودآگاه دنبال این بازی کشیده میشه ... بازی خنده دار ... و البته سوال برانگیز ... بلدرچین تلاش میکنه مرغ عشق رو از دوشش بندازه پایین و البته این کار رو هم بارها انجام میده اما انگار مرغ عشق دست بردار نیست ... دیگه نمیتونم این بازی رو دنبال نکنم ... از بلدرچین حرصم میگیره و به سماجت مرغ عشق میخندم ... تا اینکه صدای نغمه بلدرچین بلند میشه ... توالی ضربه های مرغ عشق، سرعت میگیره و همزمان نغمه بلدرچین ... حس شوم ناباورانه ای توی نگاهم میشینه .... مرغ عشق سر بلدرچین رو سوراخ کرده و داره مغزش رو زنده زنده میخوره .... باور نمیکنم ... دقت میکنم و .... این طبیعت وحشی رو تاب نمیارم ....

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 18:2 توسط نسیم |

 

وقتی زندگی با آگاهی همراه باشد در آن، تجربه اصالت می یابد !

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:28 توسط نسیم |

 

I love you when thinking of you makes me smile

I love you when you never pretend to love me

I love you when you are so far from me, so far from my world but too close to my heart

I love the honesty of silence which lets me be with you without any hesitation, without lie

I love the distance between us which allows me to know you as you are, lets me be what I am

I love being a part of you, feeling, breathing, moving, dancing, laughing, crying, tasting moments with you hiddenly

I love you when you are free of me, when I can discover the world in you

....I love you honey when I don't have you, when you don't have me

 

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 9:53 توسط نسیم |