نبودم مدتی ... اومدم اینجا یه کمی بنویسم صرفا برای اعلام حضور ...
این چند مدت اخیر جو پر حادثه ای رو تحمل کردیم ... گفتنی های زیادی رو هم خیلی از دوستان وبلاگ نویس گفتند و یا هنوز دارن میگن ... نه اینکه نوشتن یه رسالت نیست و یا اینکه نمیتونه تاثیری داشته باشه ... اما اوضاع اونقدر پیچیده است که من نمیتونم تصور کنم فقط موضوع انتخابات اینهمه قصه رو رقم زده هرچند این انتخابات رو بستری دیدم برای اجرایی شدن سایر جریانات در دست اقدام پشت پرده ... با اینحال خودم رو اونقدر کارشناس نمی بینم که اظهار نظر قطعی داشته باشم ... در حد شهروندی٬ احساسات مختلف بهت و خشم و بی اعتمادی و حس سرخوردگی و غم و ... قابل قبول و کاملا طبیعی هست اما عدم وجود اتحاد کامل و چند دستگی جامعه٬ شایعه های فراوون٬ شهود سیاسی و اجتماعی اغلب آقایون از جامعه ایران و ... از همون اول هم قصه رو به سمت مسکوت شدن پیش می برد ... لاجرم توی این اوضاع با این کلاف سردر گم صلاح رو در پیگیری قصه به دور از احساساتی شدن و عمل و عکس العمل هیجانزده می بینم ... صد البته که خوندن و شنیدن حرفهای ضد و نقیض و غالبا بدور از انصاف مسوولین و عوامل اجرایی از خود بیخود بی اخلاقی مثل صدا و سیما واقعا اعصاب پولادین میخواد با اینحال هنوز بر این تصورم که افراد به جای هیجاناتی که اغلب منجر به سرخوردگی و یا خشم مضاعف میشه با صبر جریان رو دنبال کنند و اگر هم احساس مسوولیت می کنند و بار رسالتی رو روی دوش خودشون احساس می کنند٬ عاقلانه و از سر فکر و حساب شده و با پختگی عمل کنند .... به قولی اونقدر حساب شده عمل کنند که ناخواسته به جای کمک به تبلور حقیقت به محو شدن اون و یا مهیا شدن بستری برای گسترش دروغ کمک نکنند .... هرچند ماهیت دروغ اینه که در حین گسترش لاجرم زمینه نابودی خودش رو فراهم میکنه ... و صد البته هیچکدوم این حرفها نه به معنای تایید انفعاله و نه بی تفاوتی نسبت به وضع موجود ... ( قابل توجه دوستانی که اعلام موضع صریحانه من رو خواستند!)
بهرحال من بیش از هرچیز معتقدم که هر حرکتی برای به ثمر رسیدن٬اعتقادی راسخ به همراه اتحاد و همدلی و حفظ امید رو می طلبه ... و اگر جریان حال حاضر این فاکتورها رو داره٬ پس بی تردید پیروزی ش اجتناب ناپذیره حتی اگر در طی زمان ....
و در آخر به قول شاملو و به روایت امیرحسین:
" نه
نومید مردم را
معادی مقدر نیست
چاووشی امید انگیز توست
بی گمان
که این قافله را به وطن می رساند "
وقتی هر روز توی یه بازه زمانی خاص توی یه مسیر میری و میای٬ یواش یواش آدما تبدیل میشن به غریبه های آشنا ... و اونوقت احساس میکنی چقدر توی این شهر آشنا داشتی و خودت نمیدونستی!!!
خوبی اتوبوس اینه که تو رو به خلسه می بره ... بدی اتوبوس اینه که می بردت به خلسه !!!
کلاس زبان رو خیلی دوست دارم مخصوصا با اکیپ حال حاضر ... هرچند تا خداحافظی با خیلی هاشون راه زیادی باقی نمونده ...
فردا هم که تکلیف جشن و بزن و بکوب پس فردا برای طرفداران پیروز میدان معلوم میشه ... بقیه هم غصه نداره که٬ میتونن برن تماشا !!!
امروز ۵ شنبه ست ... عصر شاید بشه یه دل سیر بخوابم ...
بد نیست شما هم یه کم بیاید و اینجا حرف بزنید ببینم پراکنده های ذهن شما چی هستند ...
به تو می رسم من از این راه خاکستری
به تو که خاطره هامو به همیشه می بری ...
" تو که خاطره هامو به همیشه می بری .... "
ابی یه شاهکاره ... چون حس ترانه رو می فهمه ... لحن خوندنش مصنوعی نیست ... میدونه که باید ترانه رو بفهمه با دردهای ترانه٬ با عشق آشکار و نهانش٬ با حسش همراه بشه ...
دوست نداشتم ابی با کامران و هومن و آرش و ... بخونه ... اما خوشحالم که حتی وقتی با خواننده هایی در اون حد هم میخونه٬ خودشه ... و همین نمونه بارز تفاوت بین خواننده های هم قد و قواره ابی با خواننده هایی از جنس آرش و کامران و هومن و ... است ...
چیزی توی نسلهای قبل بود که توی اغلب بچه های نسل بعد نیست ... شاید چیزی از جنس اصالت ... البته من با نوآوری هیچ مخالفتی ندارم که هیچ استقبال هم می کنم اما احساسم میگه چیزی بین ما داره روز به روز کمرنگ تر میشه و رو به فراموشی میره ... چیزی که در اعماق بوده و الان کمتر دیده میشه ... هرچند خوشحالم که هنوز کسانی مثل ویدا٬ میرزا پیکوفسکی و مرسده٬ امیر حسین٬ و ... هستند که توی نوشته هاشون میتونی روحت رو تر و تازه کنی ... یه کمی به صورتش آب بزنی و بعد در خنکای سایه حرفا و نوشته هاشون احساس کنی هنوز هم هستند کسانی که تو رو به اعماق و به اصالتی که باهاش به آرامش میرسی پیوند بدن ... گیرم حرفای اونا هم هنوز رنگی از غم و سرگشتگی داشته باشه و چیزی از جنس بی قراری ... اما همینشم خوبه ... خیلی خوبه ...
درسته که عمر این قصه کوتاهه ... اما شاید همینش خوبه ... اینکه میدونی چیزی هست اما کوتاهه ... و البته میشه امید داشت که باز هم تکرار بشه ...
عشق یه چیز دو طرفه است ... چیزی که بین عاشق و معشوق معنی میشه ... اما هر عاشقی اگر معشوق و هر معشوقی اگر عاشق باشه٬ شور غیر قابل وصفی ایجاد میشه که حماسه سازه ... اصلا به نظر من معشوق اگر فقط معشوق باشه٬ یه موجود منفعل هست ... یه بهونه ... اما عاشق خلق می کنه ... هرچند اگر عاشق هم فقط عاشق باشه٬ همیشه وامدار معشوقه ...
معشوق عاشق یا عاشقی که معشوق هم هست٬ چیز محشری از آب در میاد ...
دست انداختن دور کمر درخت و توت چیدن و خوردن با لذت فراوان ... گمونم چیزی توی مایه های عشقبازی با معشوقه ... هرچند من درخت توت رو ترجیح میدم ... مخصوصا درخت شاه توت ...
از آقای ج. جدید بسیار خوشمان می آید ... چیزی توی مایه های هیروهای کودکانه و عشقولانه های نوجوانی است ...
یه چیزی توی مایه های شرک ... امنیت وجودش رو بسی دوست دارم ... احساس شادمانی عظیمی بهم میده ... اطلاعات بالایی داره و بسیار حمایتگرانه عمل میکنه (البته تقریبا همگی آقایون همکار تا اینجا نسبت به من حمایتگر بودن ( خدا رو شکر
) ) ... خلاصه آقای شرک ما بسیار شیطون و در عین حال با شخصیته و خیلی خیلی کنجکاو ... تقریبا هر چیز جدیدی براش جالبه ... بماند که زرنگی های خاص خودش رو داره که همینش هم به شیوه خاص اون بازم جالبه ... بهرحال گمون کنم بیش از هر چیزی شخصیت چند بعدیشه که منو به خودش جلب می کنه ... و اینکه چیزی رو که میخواد با یه جور شادمانی مخصوص به خودش بدست میاره ... این خصوصیتش خیلی اطمینان بخشه ... یه جورایی بهم جرات میده که هنوزم خودم باشم و به شیوه خودم و با قوانین خودم زندگی کنم ... خوبه آدم همکاری با این خصوصیات داشته باشه ... درست مثل اینه که هر روز یه چیز دوست داشتنی رو بدون احساس تملک و یا هر احساس دیگه ای از پشت شیشه تماشا کنی ... بی دغدغه هیچ چیز خاصی ... ![]()
جالب اینجاست که قبل از اینکه از مرخصی دو ساله ش برگرده با خودم آرزو می کردم نیاد ... شاید چون حوصله آشنایی با یه آدم جدید دیگه رو نداشتم ... اما حالا خوشحالم که برگشته ... روی هم دو همکار انرژی بخش دارم که بسی خرسندم می کنند : آقای ج. جدید و آقای میم ...
آقای ج. مسوول را نیز پاس میداریم ...
پای دست نوشت:
۱- بنظر میاد همکاران تا حدودی من رو توی خودشون پذیرفتند ... بهرحال چه بخوان و چه نه٬ منم یواش یواش دارم سابقه دار میشم به لطف خدا ...
۲- راستی اگه یکی تونست این رئیس منو راضی کنه که منو بفرسته ماموریت٬ خودم یه جایزه خوب بهش میدم!!! گویی من شیشه م و میترسه توی کوه ها بشکنم!!! ![]()
بیش از سه ساله که دارم اینجا می نویسم ... غمها رو٬ شادیها رو ٬ حرفهای روزمره و همیشه رو ... و گاهی حرفهای مهم رو ...
اینجا نوشتم از سرنوشت دوستانم ... از دختر ۲۴ ساله و پسر ۲۰ ساله ای که تصمیم داشتند سرنوشتشون رو با هم قسمت کنند و حالا چند ماهی میشه که زیر یه سقف دارن این سرنوشت رو به دلخواه خودشون نقاشی می کنند ... و نقشهای زیبا به تن تابلوی زندگیشون می زنند ...
از دوستانی نوشتم که به سفر بی بازگشت رفتند و ...
از روزهای خوب با قصه های خوب ...
از روزهای خوب با خاطرات تلخ !
از روزهای بد با خاطرات خوب ...
و ....
اولش تعداد مهمونهای من توی این خونه کم بود٬ بعدها مورد لطف دوستان واقع شدم و مهمونی های با شکوهتری داشتم و الان دوباره مدتیه که دوستان قدیمی گرم زندگی شدند و باز هم خونه من خلوت شده ...
غمی نیست اگر بدونم همه حالشون خوبه و زندگیشون سر مهربونی داره ...
منم خوبم ... چیز تازه ای نیست که بشه ازش با حرارت حرف زد ... اما روزها همیشه تازه و نو هستند حتی اگر همه چیز یکنواخت جلو بره ...
من خوبم٬ همه چیز یکنواخته ٬ اما شاید این آرامش فرصتی برای آماده شدن واسه یه قصه جدیده که انرژی زیادی لازم داره ...
اگه فرصت کردید کامنت بذارید٬ یه بیت شعر هم بذارید توی کامنتتون تا قدری سر ذوق بیایم ...
گاهی ناتوانی به شکل معصومیت جلوه گر میشه ....
پیرمردهای موسفید قد بلند رو دوست دارم ...
پیرمردهای کوچولو و مچاله و بی دندون رو هم دوست دارم ...
یه خونه با دیوارهای لخت بی نما و در آهنی نیمه زنگ زده، میتونه خیلی قشنگ باشه اگه در و دیوارشو پیچک و گل آبشار طلا گرفته باشه ... و درختاش از توی خونه یواشکی از پس دیوارهای بلند سر به فلک کشیده باشن ...
میشه خیلی شادتر از اینا زندگی کرد اگه به داشته هامون بیشتر از نداشته ها تکیه کنیم ....
اگه به انرژی مثبتی که میتونیم به دنیا هدیه کنیم بیشتر اجازه جاری شدن بدیم ....
اینا همه یه حقیقت ساده ست ... اینقد ساده که بیشتر به یه شعار می مونه ... شاید هم بهتره شبیه یه شعار باشه که این اصل از دیده پنهان بمونه ....
مثل خیلی از حقیقتهای دیگه ...
به حال درخت فرقی نمی کنه که توی یه باغ باشه یا نباشه، باغش باغ باشه یا نباشه، کسی ببینه یا نبینه، وقت شکفتن که برسه اگه بتونه شکوفه میده
And maybe you find, life is unkind
And over so soon
There is no golden gate
There's no heaven waiting for you
روزهای علی بی غمی ... روزهای شادی و خنده بی دلیل، جوونی و ترک دیوار ... انگشترهای باریک که بعضا نشون عشقهای تازه و پنهونی اند ... بوهای خوش نورس ... مخلوطی از کودکی و جوانی ... اوج انرژی و قدرت ... هیچ چیز غیر ممکن نیست ... راه زیاد و توان نامحدود و امید، فراوون ...
روزهای نوجوونی ... روزهای بغض و شادی خالص ...
کاش بدونند زندگی همونیه که می بینندش ...
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ...
اینجا بارون اومد ... سه روز متوالی ... و من خوشحالم ... اما دیروز علیرغم همه محبتهای یه دوست من اصلا مراتب سپاسگزاری رو اونطور که باید بجا نیاوردم که هیچ به نوعی ناسپاسی هم کردم و حالا روحم آزرده ست ... از اینکه چطور تونستم چشمم رو بروی اونهمه محبت ببندم و براحتی کاری کنم که شاید به همون راحتی جبران پذیر نباشه ....
تنها چیزی که به ذهنم میرسه این که همینجا رسما اعلام کنم که شرمنده م ... و میخوام که اون دوست منو ببخشه ...

