یه مدت کوتاه تنها بودم که خوب بود ... یه شب بد داشتم که همش بیدار بودم که دیشب بود ... یه حس عجیب دارم که الانه ...
هوا نیمه ابریه و بارون نمیاد ... بارون نمیاد .... دیگه بارون نمیاد ...
چرا من الان اینقدر همه چیز برام ساده شده؟ اگه چیزی باشه که هست اگه نباشه نه اینکه مهم نیست اما دیگه اونقدرا هم مهم نیست ...
خیلی وقته که شعر نیست ... ترانه نیست ... اما من هستم ... من هستم و غم مثل قبل نیست ... اما نمیدونم این خوبه یا نه ... دیگه نمیدونم ...
بچه ها چرا نیستید؟ ... کم پیدائید؟ ... بیاید و یه حرف خوب بزنید ... لطفا...
روزی دل من که تهی بود و غریب ....
امروز هوا جانانه بارونیه و مرا حالی بس خوش دست داده است از جنس شادمانی بی دلیل هرچند غمی نیز بر این دل سایه افکنده از نوعی غریب ...
خلاصه خلاصه ش اینکه مراتب سپاسگزاری مرا بپذیر ای خداوند ...
راستی آیا پویا و علی فارغ التحصیل شدند یا نه؟ ...
من شیرینی میخوام ... کی یه مناسبت خوب در راه داره که به من شیرینی بده ؟ ...
هر کی دعاش گیرا میشه برای من دعای عاجل کنه که به شدت محتاجم از حالا تا نیمه هفته بعد ..........
الان اول صبحه ... به ساعت من ۸.۵۲ ... مراسم صبحانه خورون تموم شده و اهالی یواش یواش رفتند سر کاراشون ! ...
منم کارم رو تموم کردم و در حالت انتظار به سر می برم تا ورودی بعدی از راه برسه! مشکل اینجاست که من صبحانه م رو توی خونه میخورم و بنابراین توی جمع دوستان جا ندارم!!!! هرچند امروز بالاخره رسما منو دعوت کردن که برم توی جمعشون ...
راستی یادم رفت بگم ما اینجا یه همکار مهربون داریم به اسم آقای الف۲ ... من فراوان دوستش میدارم به ۲ دلیل عمده : اول اینکه چای و آب میاره برامون ... دوم اینکه همیشه همه جا رو تمیز می کنه و الحق شاید تنها کسیه که همیشه کارش رو مرتب و منظم و به موقع انجام میده ...
و اما رئیس بخش را نیز دوست میدارم هرچند هر دوی ما از همون اول موضع محافظه کارانه داشتیم نسبت به هم و هنوز هم در حال محک زدن شخصیت همدیگر هستیم !!!! اما خوب ... رئیس بنظر میاد که آدم خوبی باشه ...
دیروزم تقریبا به بطالت گذشت ولی امیدوارم امروز چنین نباشد ...
دنبال یه جور تحولم ... به یه چیزایی هم فکر کردم ! دوستان پیشنهادات ارزنده خود را دریغ نفرمایید لطفا! ...
آقای ج. نیست، خوبه که نیست هرچند دلیل نبودنش خوب نیست ... آقای الف هم که همچنان از لیست اخراجه تا اطلاع ثانوی ... آقای میم هم طبق معمول ماموریته !!!! ( انگار همچینم بد نیست ها! همیشه تحت عنوان کار به گشت و گذار میگذره!) هرچند آقای میم همکار دوست داشتنی و خوبی هست ...
من دارم وقت می کشم ... الان وقت استراحت رسمی! بخشه هرچند هنوز تا پایان اسمی! کار یک ساعتی مونده ...
من دلتنگم ... نمی فهمم چرا این قصه داره به چالش کشیده میشه؟ گویا چیزی هست که من بلد نیستم ... یه چیز لازم ... اما نمیشه همه چیز رو فروخت به امید بهشتی ندیده و موعود ! شاید هم این فروختن نباشه و من باید بتونم یه چیزایی رو درک کنم یا شاید هم تعاریفم رو از بعضی چیزا تغییر بدم ... کی میتونه کمکم کنه؟ خودم؟ ... خودم ... شاید ...
من یه کم خسته م ... هرچند این خستگی جسمیه ... از پشت میز نشستن خسته شدم ... کاش میشد حداقل قدری بخوابم !!!!
کم کم به روز موعود نزدیک میشم و من هر شب خواب می بینم که کاملا آماده نیستم ...
دلم دریا میخواد ... لطفا هر کی این روزا نزدیک دریاست یه کمی برای منم دریا بفرسته ...
دلم شیر کاکائوی یخ میخواد، یه کمی شکلات، بستنی، و یه چند تا دوست خوب که با هم بشینیم و فارغ البال این هله هوله ها رو بخوریم ...
زندگی ساده و آروم و بی ادعا پیش میره و من همچنان منتظرم و البته پیش میرم تا ببینم چی میشه ...
کاش این روزها میدونستم آیا چیزی هست که من حقیقتا بخوام؟ ...
آقای م. ماموریته ... آقای الف بالاخره رفت به یه مرخصی دو- سه ماهه و من نمیتونم خوشحالی قلبیم رو پنهون کنم به دو دلیل : اول اینکه صبح اول صبح مجبور نیستم منتظر بمونم که ایشون ایمیل هاشون رو چک کنند ! دوم اینکه منم یه میز دارم تا اطلاع ثانوی !
آقای ج. نیست نمیدونم جلسه ست یا اینکه دنبال سایر فعالیتهاست! بطور کلی معتقدم آدم دقیق و منضبطیه توی کار و من تا اینجا از شیوه کار کردنش خوشم میاد ...
خانم ح. مشغول تنظیم فرمهای اطلاعات استانه ... نمیدونم کارش واقعا مهمه یا نه اما طفلک خیلی درگیر کاره...
امروز بخش یکمی خلوته ... و من اصلا کار مفیدی نداشتم ... فقط یکمی با خانم ح. همکاری کردم ...
هوای ابری و برفی امروز صبح هم تبدیل شد به هوای نیمه ابری و بی بارش ...
بی کاری آدم رو خسته می کنه ... کاش کار مهمتر یا بیشتری بلد بودم ...

