تبليغاتX
حرفهای همیشه
بهارانه ... چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 9:10
 

به حال درخت فرقی نمی کنه که توی یه باغ باشه یا نباشه، باغش باغ باشه یا نباشه، کسی ببینه یا نبینه، وقت شکفتن که برسه اگه بتونه شکوفه میده

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

Mile after mile of just empty pages.... دوشنبه نوزدهم اسفند 1387 7:59

And maybe you find, life is unkind
And over so soon
There is no golden gate
There's no heaven waiting for you

 

روزهای علی بی غمی ... روزهای شادی و خنده بی دلیل، جوونی و ترک دیوار ... انگشترهای باریک که بعضا نشون عشقهای تازه و پنهونی اند ... بوهای خوش نورس ... مخلوطی از کودکی و جوانی ... اوج انرژی و قدرت ... هیچ چیز غیر ممکن نیست ... راه زیاد و توان نامحدود و امید، فراوون ...

روزهای نوجوونی ... روزهای بغض و شادی خالص ...

کاش بدونند زندگی همونیه که می بینندش ...


 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

این روزا ما دلی داریم .... چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 13:54
 

یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

تقاضای رسمی بخشش ... دوشنبه دوازدهم اسفند 1387 21:15
 

اینجا بارون اومد ... سه روز متوالی ... و من خوشحالم ... اما دیروز علیرغم همه محبتهای یه دوست من اصلا مراتب سپاسگزاری رو اونطور که باید بجا نیاوردم که هیچ به نوعی ناسپاسی هم کردم و حالا روحم آزرده ست ... از اینکه چطور تونستم چشمم رو بروی اونهمه محبت ببندم و براحتی کاری کنم که شاید به همون راحتی جبران پذیر نباشه ....

تنها چیزی که به ذهنم میرسه این که همینجا رسما اعلام کنم که شرمنده م ... و میخوام که اون دوست منو ببخشه ...

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

لبخندهای پیرزن چقدر زیبا بود ... چهارشنبه هفتم اسفند 1387 8:31
 

اغلب پیرها چیزی شبیه بچه ها میشن ... چیزی برای از دست دادن ندارند و کودکانه چیزهایی رو دنبال می کنند که میخوان ... نقطه آخر به نوعی همون نقطه اول میشه انگار ... یه دایره ... 

گاهی تنها چیزی که میخوان یه گوش شنواست ... و یه نگاه مهربون ... حتی شاید نه اونقدر توجه به حرفای گاها بی سر و ته و مسلسل وار ... فقط حضوری که به اونا اطمینان بده هنوز خودشون مهم و مورد توجه هستند ...  

به قول سپهر دنیا پر از آدمهای تنهاست ... پر از کسانی که تنها خواسته شون فقط قدری محبت و توجه هست...

یه نگاه ... یه لبخند ... یه بوسه ... یه حرف از سر مهر ... برای کدوم ما خیلی خرج بر میداره ؟ ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

از جنس رضایت شنبه سوم اسفند 1387 11:41
 

خش ...

           خش ...

چند وقتیه صدای خش و خش جاروی رفتگر سحرخیز رو می شنوم و رقص دستهای اونو در امتداد حاشیه کوچه می بینم و زندگی همچنان در جریانه با همه لحظه ها و اتفاقات ریز و درشتش ...

 

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

نقطه پایان پنجشنبه یکم اسفند 1387 14:28
 

فشنگ مرد ...

امروز جسدش روبروی خونه توی خیابون کنار جوی آب افتاده بود ... انگار دم دمای سحر یک ماشین اونو زیر گرفته بوده ....

قصه گربه سیاه من به سر رسید ...

خداحافظ فشنگ سیاه چشم سبز غرغروی تخس عزیزم ... دیگه چیزی نیس که اذیتت کنه ... هیچی

 

نوشته شده توسط نسیم  | لینک ثابت |

 
Free counter and web stats