دست انداختن دور کمر درخت و توت چیدن و خوردن با لذت فراوان ... گمونم چیزی توی مایه های عشقبازی با معشوقه ... هرچند من درخت توت رو ترجیح میدم ... مخصوصا درخت شاه توت ...
از آقای ج. جدید بسیار خوشمان می آید ... چیزی توی مایه های هیروهای کودکانه و عشقولانه های نوجوانی است ...
یه چیزی توی مایه های شرک ... امنیت وجودش رو بسی دوست دارم ... احساس شادمانی عظیمی بهم میده ... اطلاعات بالایی داره و بسیار حمایتگرانه عمل میکنه (البته تقریبا همگی آقایون همکار تا اینجا نسبت به من حمایتگر بودن ( خدا رو شکر
) ) ... خلاصه آقای شرک ما بسیار شیطون و در عین حال با شخصیته و خیلی خیلی کنجکاو ... تقریبا هر چیز جدیدی براش جالبه ... بماند که زرنگی های خاص خودش رو داره که همینش هم به شیوه خاص اون بازم جالبه ... بهرحال گمون کنم بیش از هر چیزی شخصیت چند بعدیشه که منو به خودش جلب می کنه ... و اینکه چیزی رو که میخواد با یه جور شادمانی مخصوص به خودش بدست میاره ... این خصوصیتش خیلی اطمینان بخشه ... یه جورایی بهم جرات میده که هنوزم خودم باشم و به شیوه خودم و با قوانین خودم زندگی کنم ... خوبه آدم همکاری با این خصوصیات داشته باشه ... درست مثل اینه که هر روز یه چیز دوست داشتنی رو بدون احساس تملک و یا هر احساس دیگه ای از پشت شیشه تماشا کنی ... بی دغدغه هیچ چیز خاصی ... ![]()
جالب اینجاست که قبل از اینکه از مرخصی دو ساله ش برگرده با خودم آرزو می کردم نیاد ... شاید چون حوصله آشنایی با یه آدم جدید دیگه رو نداشتم ... اما حالا خوشحالم که برگشته ... روی هم دو همکار انرژی بخش دارم که بسی خرسندم می کنند : آقای ج. جدید و آقای میم ...
آقای ج. مسوول را نیز پاس میداریم ...
پای دست نوشت:
۱- بنظر میاد همکاران تا حدودی من رو توی خودشون پذیرفتند ... بهرحال چه بخوان و چه نه٬ منم یواش یواش دارم سابقه دار میشم به لطف خدا ...
۲- راستی اگه یکی تونست این رئیس منو راضی کنه که منو بفرسته ماموریت٬ خودم یه جایزه خوب بهش میدم!!! گویی من شیشه م و میترسه توی کوه ها بشکنم!!! ![]()
بیش از سه ساله که دارم اینجا می نویسم ... غمها رو٬ شادیها رو ٬ حرفهای روزمره و همیشه رو ... و گاهی حرفهای مهم رو ...
اینجا نوشتم از سرنوشت دوستانم ... از دختر ۲۴ ساله و پسر ۲۰ ساله ای که تصمیم داشتند سرنوشتشون رو با هم قسمت کنند و حالا چند ماهی میشه که زیر یه سقف دارن این سرنوشت رو به دلخواه خودشون نقاشی می کنند ... و نقشهای زیبا به تن تابلوی زندگیشون می زنند ...
از دوستانی نوشتم که به سفر بی بازگشت رفتند و ...
از روزهای خوب با قصه های خوب ...
از روزهای خوب با خاطرات تلخ !
از روزهای بد با خاطرات خوب ...
و ....
اولش تعداد مهمونهای من توی این خونه کم بود٬ بعدها مورد لطف دوستان واقع شدم و مهمونی های با شکوهتری داشتم و الان دوباره مدتیه که دوستان قدیمی گرم زندگی شدند و باز هم خونه من خلوت شده ...
غمی نیست اگر بدونم همه حالشون خوبه و زندگیشون سر مهربونی داره ...
منم خوبم ... چیز تازه ای نیست که بشه ازش با حرارت حرف زد ... اما روزها همیشه تازه و نو هستند حتی اگر همه چیز یکنواخت جلو بره ...
من خوبم٬ همه چیز یکنواخته ٬ اما شاید این آرامش فرصتی برای آماده شدن واسه یه قصه جدیده که انرژی زیادی لازم داره ...
اگه فرصت کردید کامنت بذارید٬ یه بیت شعر هم بذارید توی کامنتتون تا قدری سر ذوق بیایم ...
گاهی ناتوانی به شکل معصومیت جلوه گر میشه ....
پیرمردهای موسفید قد بلند رو دوست دارم ...
پیرمردهای کوچولو و مچاله و بی دندون رو هم دوست دارم ...
یه خونه با دیوارهای لخت بی نما و در آهنی نیمه زنگ زده، میتونه خیلی قشنگ باشه اگه در و دیوارشو پیچک و گل آبشار طلا گرفته باشه ... و درختاش از توی خونه یواشکی از پس دیوارهای بلند سر به فلک کشیده باشن ...

