...
لبخندی باش در روز و شب من
در هم شکست از گریه لب من
بارانی باش بر این تشنه کویرم
آهنگی باش در این خانه بپیچ
پژواکی باش از بگذشته که هیچ
آهنگی نیست در نایی که اسیرم
از بوی تو چون پیراهن تو
آغشته شد جانم با تن تو
آغوشی باش تا بوی تو بگیرم
آغوشی باش ...
اپیزود ۱:
- آقای راننده در باز نمیشه
* این در مشکل داره شیشه رو بدید پایین از اونطرف باز کنید
....
- باز نمیشه
* بذارید الان بازش میکنم ... ای بابا ... ( با لبخند مهربانانه ) این در اصلا قفل بوده
- ببخشید ...
* ( با لبخند دوستانه ) خواهش میکنم آقا اختیار دارید
مسافر میره - راننده سوار میشه :
* ( راننده با پوزخند و اخمی که توی صورتش پخشه ) : در قفله میخواد باز هم بشه ... بچه دهاتی٬ یه کاره !
اپیزود ۲:
آقای ایکس: میگم خانم فلانی این روزا خیلی اوضاعش بهم ریخته ست ...
آقای زد: چطور؟
ایکس: نمیدونم ... دقت نکردی؟ یه جورایی صورتش شکل و قیافش رو از دست داده ... نه فقط صورتش ... کلا انگار ورم آورده !!!
زد: بی خیال بابا ... اون که همیشه ورم داشت !!!
اپیزود۳:
۷: امروز میخوایم برای تبریک مقام معاونت جدید بریم پیششون و براشون گل ببریم
۱: من گل نمیخرم ... اگه واسه اون گل بخریم این قصه باب میشه ... بابا ما فقط کارمندهای ساده ایم ... پیمانکار نیستیم که کارمون گیر باشه ... بخدا اصلا مساله پولش نیست ... کلا میگم ... بنظر من یه تبریک ساده هم کفایت میکنه !
۲: مگه آقایون میخوان گل بخرن؟ نمیخوان دیگه ... این میشه خود شیرین عسل بازی!
۴: موافقم !!! اینو خوب اومدی !
۳: نخیر این نشونه کلاس ماست ... آقایون خسیس و بی کلاس هستند!
۴: من فقط بشرطی پول گل میدم که مقام معاونت هم به من نهار بده !!!!!
۵: بی خیال تو هم دیگه ... ببین این نشونه ادب و فرهنگ ماست که میفهمیم برای چنین مناسبتهایی چطور باید از طرف تقدیر کنیم
۶: آرام و با لبخند بقیه را نظاره می کند ...
۱: خلاصه من که راضی نیستم با اینحال تابع جمع هستم
۳:واااااااااااااا !!!!!!! این تو نبودی که دیروز میگفتی سکه بخرییییییییییییییییییم !!! عجباااااااااااااااا ....
۱: من که گفتم راضی نیستم اما با اینحال تابع نظر جمع هستم ! تصمیم گرفتید منو هم در جریان بذارید ( از در بیرون میره )
۶: واااااااااااا ... عجب آدمیه این آدم ... خودش دیروز چقدر در تقلا بود که ال کنیم و بل کنیم !!!! دیدین حالا چی میگه؟!!!!!!!!! آدم نمیدونه به اینجور آدما چی باید بگه ؟؟؟؟!!!!
۵: بنظر میاد همیشه ساز مخالف باشه این آدم ... دلش میخواد یه جوری خودشو مطرح کنه ... ولش کنید اصلا ... خودمون گل می گیریم از اون هم پول نمی گیریم !!!
اپیزود ۴:
۴: مردم اروپا اغلب به خودشون فکر میکنند ... بنظر میاد که چیزی مهمتر از خودشون براشون وجود نداره ! زندگی برای اونا یعنی لذت بردن از همه چیز ...
۵: میدونی توی اروپا سطح فرهنگ خیلی بالاست ... اونجا گاهی می بینی که مردم کلی توی صف می ایستند تا خانم پیر صندوقدار سلانه سلانه کارش رو انجام بده چون معتقدند این یه چیز طبیعی هست و اون با سرعت خودش داره به وظایفش میرسه ... حالا اگه تو ایران بود هزار بار نچ نچ و فریاد مردم بالا بود !!! مردم اروپا یاد گرفتند هرکسی نظر خودش رو داره و خوب یا بد بهرحال این نظر اونه و قابل احترامه ... میدونی من اصولا اونجا رو خیلی دوست داشتم چون احترام به نظرات دیگران شرط اول ارتباط بود ...
*********
چند اپیزود بالا اتفاقاتی بود که این چند هفته اخیر پیش اومدند ... مشابه اینها هم که فراوون و تقریبا هر روز اتفاق میفته ...
وقتی قصه های روزانه رو مرور میکنم٬ بیشتر به این نتیجه میرسم که ما ایرانیها اغلب همدیگه رو دوست نداریم و با معنای حقیقی احترام واقعا بیگانه ایم ... ازین دست قصه ها برای همه ما پیش اومده ... حالا بسته به شرایط نقشهای مختلف رو ایفا کردیم ... اما بعید میدونم بین ما کسی باشه که دست کم چند باری آدم بده قصه ها نبوده باشه !
زندگی توی جایی که مطمئن نیستی دوستانی که بهت لبخند میزنند٬ صمیمانه ازت تعریف میکنند و از بودن باهات ابراز شادی و رضایت میکنند٬ پشت سرت چه ها خواهند گفت ( همانطور که به تو لبخند میزنند در ذهن طناب دار تو را می بافند ) واقعا آسون نیست مگه تو هم بتونی همونطوری باشی که اونا ... شاید برای همینه که ما ایرانیها هیچوقت همه با هم متحد نمیشیم٬ از چیزی جز منافع خودمون دفاع نمیکنیم٬ ارزشهامون معانی کاملا شخصی و سلیقه ای دارن٬ هر کسی و یا هر چیزی که از دایره مالکیت و تعلقات ما خارجه از ما نیست٬ هر کسی با ما- حالا بهر شکلی - تفاوت داره سوژه مناسبی برای تحقیر٬ غیبت٬ تهمت و ... است ...
اینجوریاس دیگه ...
واسه همینه که اگه کسی رو پیدا کردی که مطمئن بودی پشت سرت چیزی نمیگه که نتونه جلوی روت اون حرف رو بزنه٬ راجع بهت قضاوتی نمیکنه که نتونه بهت بگه٬ هرچی بقیه راجع به شکل رابطه ت بگن نمیتونی بیشتر از حرفا و نظرات خود اون آدم باورش کنی، میدونی پشت سرت حتی اگه باهات مخالف باشه چیزی نمیگه که در نهایت به ضرر تو تموم بشه٬ از شادیهات صادقانه شاد و از غمهات حقیقتا غمگین میشه٬ راحت میتونه از زیباییها و خوبیهات تعریف کنه و بدیهات رو دوستانه و دلسوزانه بهت تذکر بده، بهت تبریک میگم چون یه گنج واقعی پیدا کردی... دو دستی بگیرش و از دستش نده ...
به آقای گرد مهربون آقای قد بلند رو هم اضافه میکنم ... انگار تعداد غریبه آشناهای روزانه داره زیاد میشه ... ![]()
همچنان آقای ج. جون رو دوست دارم و همینطور دوستان مو قشنگ را ...
خوبه که اطراف آدم انرژیهای مثبت متعددی وجود داشته باشه که توامان از حضور یکایکشون مستفیض بشی ...
![]()
![]()
![]()
![]()
دلم یه کار نوی جدید میخواد که حسابی حالشو ببرم ...
بیا اینم آخر و عاقبت استاد دانشگاه شدن!!! حالا دغدغه هیات علمی شدن دوستان رو رها نمی کنه !
آرزوهای بشر تمامی نداره ... حالا این خوبه یا بد؟ ... ![]()
****
یه هدیه قشنگ : پیدا کردن یکی از کسانی که برام خیلی عزیز بود ... ![]()
![]()
توی نگاهش از اون رهایی و بی خیالی سابق خبری نبود به جاش یه فرشته نشسته بود که داشت ایثار و استقامت رو موقرانه و بی ادعا به تجلی میکشید٬ توی قامت ظریف زنی که مادر یه دختربچه فلج مغزی بود ... ![]()
چند روزی میشه که یه بغض گاه و بیگاه میاد صاف میشینه توی گلوم و ول کن هم نیست ...
ته ته دلم تمنای چیزی هست که واقعا نمیدونم چیه ... به قول یاسی حالم که بد میشه میشینم به کند و کاو خودم ... فرقش اینجاست که یاسی در نهایت میرسه به اون چیزی که داره آزارش میده اما من حقیقتا هیچ چیزی پیدا نمی کنم ...
گاهی فکر میکنم تمام چیزهایی که یه روز سرسختانه بهشون متعهد بودم حقیقتا چیزهای مهمی نبودند اما باز با خودم میگم اگه حتی فقط یه درصد احتمال داشته باشه که یه ارزش واقعی بوده باشند٬ باز هم میشه بهشون متعهد بود - به حکم عقل ...
اما چیزی ته دلم دوباره میگه چرا این ارزش فقط برای امثال تو هنوز ارزشه؟ ... آیا این همون ترس غریب تجربه کردن نیست که در لوای یه مفهوم ارزشمند خودشو بهت تحمیل میکنه ؟ ...
جوابی نیست ... اما اگر گذشته رو مرور کنم میبینم کارنامه من توی تجربه کردن و قصه آفریدن سفید بوده ... اونقدر سفید بوده که خودم رو مغلوب اون ترس بازدارنده ندونم ... اینجای قصه خوبه ... میدونم کوله بار حسرتم خیلی سبکه ... چون تقریبا هرجا لازم بوده - برای دلم کاری کردم که الان خیلی شرمنده ش نباشم ... حداقل توی لحظه های حساس ...
اما اینکه چرا دلیلی برای این بغض گاه و بیگاه نیست٬ نمیدونم ... شاید این دلیل اونقدر ته ته های دلم مدفون شده که دیگه نمیتونم ببینمش ...
بهرحال میدونم همه چیز همیشه نمیتونه کاملا خوب باشه ... ولی وقتهایی هست که همه چیز حقیقتا رضایتبخشه در بهترین حالت ممکن ...
ثانیه ها هم میگذره رفیق قدیمی من ... اما امیدوارم در انتهای گذرشون قصه های قشنگی برامون بمونه ...
****
باز هم یه آرزوی کوچیک رنگی:
امنیت آغوش اون بی هیچ حرفی ...
نمیدونم هنوز معیار محک زدن اصالت آدما٬ داشتن یه خونه با قدمت بیش از صد سال توی نیاوران و ... است یا یه کلمه که مشخص کنه تو کجا به دنیا اومدی یا پدر و مادرت اهل کجا هستند؟ ... یا خونه ای که بالای شهره یا پایین شهر؟ ماشینی که این شکلیه یا اون شکلی؟
آیا هنوز معیار اصالت آدما همون مهمونی های آنچنانیه یا تجملات اینچنینی ؟ سفرهای خارجی و به اصطلاح به روز بودن؟ ...
آیا معیار ارزش و اصالت این نیست که هستیم٬ فکر می کنیم و تلاش میکنیم توی این بلبشوی فکر و ایده راه خودمون رو پیدا کنیم ؟
بهرحال من هنوز شازده کوچولو بودن رو ترجیح میدم ... حتی اگه به قول میلاد محرمی سخت باشه٬ حتی اگه منم نقابی از جنس بازیگرهای امروزی روی صورتم بزنم توی این شتاب بی معنی برای چیزی که هنوز نمیفهممش ...
********
خواندن برای به سادگی رسیدن نه پیچیده تر کردن مفاهیم ذهنی : آره همینه سپهر ... شاید مشکل قصه همینجا بوده ... دمت گرم!
********
دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم ....
آری گو درها وا شده بود
هر رودی دریا هر بودی بودا شده بود
به قول یاسی لحظه هایی هستند که باید خودت رو توشون رها کنی ... باید دل به دریاشون بزنی ... بی هیچ فکری ...
8/8/88
صبح تا ظهر با مامان توی حرم بودیم ... چنان غلغله ای بود که بعید میدونم مشهد تا بحال به خودش چنین جمعیتی رو دیده باشه ... قربون امام رضا برم توی این شلوغی زیارت اصلا بهم نچسبید ... فقط واسه کسانی که حاجت داشتند دعا کردم و واسه هر کی یادم بود و اونایی که بهم گفته بودند نایب الزیاره شدم ... بالاخره با دلخوری از اونهمه ازدحام اومدم برم که امام رضای مهربون بهم یه کفتر داد ... یه کفتر سفید با یه نشون قهوه ای ... اومدم با خودم بیارمش ترسیدم کفتر حرم دلش برای خونه ش تنگ بشه و دوری رو طاقت نیاره ... ترسیدم خودمم پرش بدم چون چنان توی دستم آروم بود که گفتم حتما حالش خوب نیست ... یه کمی بهش آب دادم و دست آخر دادمش به یکی از خدام که پرش بده ... حالا همش حسرت میخورم چرا خودم پرش ندادم و شاهد پروازش نبودم ...
ساعت 5.5 عصر فلکه تقی آباد روبروی زیست خاور زینب و زهرا مبارکی رو دیدم ... با هم رفتیم کوهسنگی ... یه کمی نشستیم توی راه برگشتن واسه جمعمون شیرینی گرفتیم و راه افتادیم سمت پارک ملت ... ساعت یه ربع به 8 شب، من و زینب و زهرا مبارکی– رسیدیم به پارک ملت، درب ورودی از سمت سجاد ... اولش با خودمون گفتیم احتمالا خیلی باشیم، سر جمع 6- 7 نفری بیشتر نیستیم تازه با احتساب کسانی که برای اومدن هماهنگ شده بودند ... خلاصه یه قدری که نشستیم علی زعفرانلو به جمع ما اضافه شد ... یه کمی که صحبتامون گل انداخت، مرسده و محسن هم رسیدن و بعد بطور خیلی غیرمنتظره یکی از همکلاسیها – رضا رضاپور به جمعمون اضافه شد ...و بعد عمو جواد و راضیه اومدند که جمعمون جمعتر بشه ... خلاصه علی و محسن رفتند دنبال سمیه و همزمان زهرا کهنسال – یار شفیق دوران دانشجویی، آجی کوچیکه؛ قل معروف من – و نگار و ملیحه و فاطمه علیمردانی و بعد سمیرا نطاق به همراه شوهر و دختر شیرین و نازش به جمع ما اضافه شدند و بعد هم سمیه – کفتر شیرین علی - اومد توی جمعمون و خلاصه این شد که ما حسابی سورپریز شدیم ... همونطور که به یه دوست گفته بودم اینکه انتظار نداشته باشی واسه همچین قراری کسی بیاد و بعد یهو با یه چنین جمعی غافلگیر بشی خیلی قشنگه ... خلاصه همه با هم رفتیم توی کافه پارک و کنار دریاچه نشستیم و چای و شیرینی خوردیم که همون وقت علی گفت : لاله همین حالا وحید زنگ زد ... گفتم بهش بگه اونم بیاد خلاصه علی به وحید زنگ زد و گوشی رو داد به من ... اولش وحید نمیخواست بیاد اما بالاخره راضی شد که به جمع ما بپیونده ... وحید که رسید ما رفته بودیم کافی شاپ واسه شام ... چقدر خوب شد که اومد ... هادی نخل احمدی هم که توی کافی شاپ بهمون ملحق شد و خلاصه خرسند شدیم از دیدار دوستان شدییییییییید ... از دیدن دوستان تک به تک ... همه بچه هایی که لطف کردن و اومدن ... همه کسانی که برام خاطره های قدیمی رو زنده کردن ... دوستان اول جوونی٬لحظه های صمیمی و پرفراز و نشیب تجربه کردن و بزرگ شدن ... و بر خلاف قدیم و بر خلاف زینب، دلم ازین دیدار تازه نگرفت ... شاید چون به قبل و بعدش اصلا فکر نمیکردم ... هرچند این دیدار برای گفتن خیلی حرفا و دیدن بچه ها بعد اینهمه وقت خیلی کوتاه بود ... اما خوب همینکه به قول مرسده بهانه ای شدیم برای تجدید دیدارها خودش خیلی خوب بود ...
توی جمعمون از خیلی ها اسم بردیم که نبودند ... از رویا رجبی، علی مهدی دوست، محمد جعفری، علی اربابیان، راحله محبوب، علی سعادت، ابوذر فرمانی، امین توکلی، لاله محمودیان، لاله شهابی، فاطمه نقوی، میلاد محرمی، محبوبه محمدپور، حسین جدیدالاسلامی، غزاله حمزه ئی، غزاله حسینی، زینت ، یاسمن، لیلا حسینی،علی قهرمانی، محسن مقدسی٬ مژگان صفایی، مرجان و سارا دژیور، پویا ، زهرا چهارباغی، شکور شکوری و مهدی اسماعیلی و ...
و از اونایی که دیگه نبودند: ایمان عطاریان و حمید دولی نژاد – که من بازم نفهمیدم کیه ... و خلاصه هر کس به سهم خودش از کسانی که خاطره ای ازشون داشت ...
و در نهایت بعد از شام، ازونجایی که من گیر دادم – به قول مرسده گیر شیرازی به قول خودم گیر مخصوص لاله خانم !!! ( یاسی در جریانه
) - که وحید یه کمی برامون آواز بخونه و همه میخواستند زود برن خونه هاشون !!! - قرار شد مرسده فردا شبش بچه ها رو دعوت کنه خونه شون و همه دور هم بازم جمع بشیم ...
این شد که 8/8/88 به خاطره های شیرین پیوست و 9/8/ 88 صبح رو با دیدار کیمیای عزیزم – که یکی از هدیه های بزرگ زندگی توی لحظه های غریب و حساس به من بود- شروع کردم ... با هم رفتیم الماس شرق که بخاطر کسالت من زود رفتیم خونه کیمیا ... ظهر رو با هم بودیم ... حرف زدیم و عکس دیدیم و یه خاطره قشنگ به خاطره هامون اضافه کردیم ...
شب هم با بچه ها، علی و سمیه گلی و حجت و نرگس و هادی و شیوا – عروس کوچولو- و وحید نیری همه جمع شدیم خونه مرسده اینها ... و بعد از پذیرایی گرم مرسده و محسن، وحید بالاخره با درخواست ما یه آسمون آواز شد: با "یه شب مهتاب" شروع کرد، با "بارون" ادامه داد، گل گلدون من رو خوند، یه شعر از رضا یزدانی خوند – دقیقا اسمش رو یادم نیست اما فکر کنم رستاخیز بود – و ازونجایی که بچه ها باید میرفتند بخوابند واسه کار و تلاش روزانه فردا – همه که مثل من خوشحال و سرخوش 5 روز مرخصی نبودند!!!!- وحید هم دیگه نخوند برامون
... اما خوب به من همونقدرش هم چسبید هرچند کم بود ...
جای گیتار و دف و سه تار و تنبور هم خالی و بالتبع جای علی اربابیان، مهدی اسماعیلی، محمد جعفری، امین توکلی، ابوذر فرمانی و افشین روحانی - که نمیشناسمش اما ظاهرا بعد از بچه های دوره ما اساسی پایه وحید بوده - هم به قول علی زعفرانلو، سبز خالی ... ![]()
و چنین است ای شاملو که دیدارها از فراق شیرینتر آمده اند و دوستی ها از کینه و دشمنی دلچسب تر و قصه های ما را خاطراتی است که از به یادآوردنشان لبهایمان به تبسم می شکوفد ... و ما هنوز در کنار هم خاطرات شیرین می آفرینیم چرا که ما هنوز زنده ایم ...
دل به دریا زدیم و با خودش برد ما رو هرجا دلش خواست ... همونجایی که مقصد بود گویا ...
جای همه اونایی که نبودند سبز ... ![]()
پی نوشت:
دیشب توی پی نوشت یه سری مطلب گذاشتم که ظاهرا بلاگفا گرسنه بوده و خوردتشون !!!!
بهرحال شاید نباید به سبک و سیاق دیشب نوشته می شدند اون مطالب با اینحال من یه عده از دوستان رو به دلایل شخصی نام نبردم که اتفاقا شخصا خیلی هم به یادشون بودم ( مخصوصا به یاد حرفای یکی از دوستان توی سفرم به بیرجند توی سال ۸۴ و ... ) و حالا لازم میدونم ازشون یادی کنم با ذکر یه عذرخواهی مخصوص نه بابت از یاد بردن و خدای ناکرده سانسور کردنشون بلکه همونطور که گفتم بابت دلایل شخصی که تا حدودی برطرف شد:
و اما دوستان عزیز و پرخاطره ای که لازمه اینجا ازشون یاد کنم : سمیرا مودی و زهره حافظی٬ علی قندی٬ رضا محمودی٬ محمد تاج پور٬ علیرضا شیخ جعفری٬ فرید فرزین و ...
بعضی چیزها هستند که هر کاری کنی زشت نمیشن٬ مخدوش نمیشن٬ از زیبایی و ابهتشون کم نمیشه که هیچ٬ هر چیزی اعم از زیبا و خوب و متناسب یا زشت و معیوب و مخدوش و یا کهنه هم اگه کنارشون قرار بگیره٬ به نوعی جلوه زیبایی پیدا میکنه ... انگار بارقه ای از نور زیبایی و تناسب اولی در ماهیت دومی حلول میکنه ... مثل دیوار آجری یا کاهگلی یه باغ با درختای سر به فلک کشیده که برگاشون هم با نور بازی می کنند و هم با کاه و گل و آجر دیوارها ...
به قول گیلاس خانوم آیا فکر میکنید مهمترین چیزهایی که توی زندگی ماست همون موضوعاتی هستند که می نویسیم؟ ...
شاید گاهی اما اغلب٬ نه ...
نه چون معمولا مهمترین چیزها به کلمه در نمیان ... جزء مایملک خصوصی هر آدمی حساب میشن و توقیف قلب و دل آدما هستند ... چیزهایی که ما میدونیم و گفتنی نیستند و گاهی توان گفته شدن در ما نیست ...
دلم برای چیزی تنگه ... چیزی که نمیدونم چیه ... حتی نمیدونم چه قالب و ماهیتی داره ... حس مسافری رو دارم توی یه ازدحام غریب ... و اینجا به بعد احساسم همون بخشیه که گفتنی نیست انگار ...
گاهی روزها و لحظه ها منتظر چیزی یا لحظه ای میشی که اتفاق بیفته و بعد یهو درست وقتی نزدیک حدوث اون لحظه یا اتفاقی٬ پا پس میکشی و شک می کنی: آیا دوست دارم این لحظه رو تجربه کنم؟ ...
و جوابت فقط تردیده ... یه اینرسی خیلی سنگین در مقابل تغییری که شاید خیلی هم بزرگ نباشه ...
اینجوریاس دیگه ...
جمع بچه های ۸ آبان ۸۸ جمع تر داره میشه انگار !!!
فکر میکردم فقط منم که خوشحالم اما انگار قل من - زهرا کهنسال - هم همچنان مثل خودم خصلت خوشحالانه ش رو حفظ کرده و ایضا یکی دو تا دیگه از بر و بچز برق !!!
جالبه که هم من هم زهرا از اومدنمون چیزی به هم نگفتیم ... شاید خواستیم برای هم حسابی سورپریز باشیم ! با این تفاوت که من مطمئن نبودم اون بیاد اما اون مطمئن بوده که من هرطوری هست خودمو میرسونم ![]()
نمیدونم شاید شناخت اون از من کاملتر از شناخت من از اونه ...
بهرحال اون نمیدونه که من میدونم میاد !!!
۱- هیچ به نفع من! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اومدن به مشهد بعد از ۴ سال برام یه جورایی عجیب و حتی یه قدری سخته ... همراه با احساساتی که قابل بیان نیستند ... انگار به شخص ثالث بودن خو گرفتم ![]()
![]()
منتظرم ببینم چی پیش میاد ... جای یاسی هم سبز ... جای همه کسانی که نمیتونند بیان ...
و در نهایت :
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آنست که در خرمن پروانه زدند ...
" من ستایشگر معلمی هستم که اندیشیدن را بیاموزد نه اندیشه ها را "
مرتضی مطهری ...
روی دیوار یه مدرسه سر راه رفتن به اداره گهگاه که می بینم این نوشته رو، ته ته های دلم یه حس خوب آروم و کوتاه شروع به جوشیدن میکنه ... یه حس خوب که از یه گذشته دور همراه من اومده و هنوز با همون اصالت قبل توی دلم زنده ست ... گیرم یه کمی کمرنگتر یا آرومتر و البته به عقیده من عمیقتر ...
من به هر غریبه ای که بخوام سلام می کنم ... حاصلش شاید یه لبخند باشه و رد و بدل یه موج بسیار قوی و مثبت انرژی و گاهاً دوستانی غریبه آشنا که باور میکنی بهترینند ...
**********
آبان من از راه رسید ...
۲ آبان ۸ سال پیش و روز اعتراف شاعر گمنام یه شعر بی نام
" تو غرق گناه من
من مست نگاه تو "
روز اعتراف کسی که یه کوه یخ بود و یه آتشفشان تصور شد ... کسی که همه چیز رو سپرده بود به دستای قصه نویس و تماشا میکرد حتی اگه لازم بود بازی کنه ... بازی ای که براش زندگی بود ... زندگی ای که براش قصه بود ... قصه ای که با فراز و نشیبش قشنگ بود ...
این مرور شاید برای اینه که سرعت محو شدن خاطره ها رو قدری کمتر کنم ... هرچند نگاه من به همه قصه هام خیلی منطقی شده باشه ... منطقی که قصه ها رو رد نمیکنه ... به یادآوریشون لبخند میزنه ... گاهی وامدار تجربه هاشونه اما توی تارشون گرفتار نمیشه و ازشون رهاست ...
*********
دلم یه شعر ناب تر میخواد ...
توی جعبه دل و ذهن شما ازین شعرا هست؟ ...
