بیش از سه ساله که دارم اینجا می نویسم ... غمها رو٬ شادیها رو ٬ حرفهای روزمره و همیشه رو ... و گاهی حرفهای مهم رو ...
اینجا نوشتم از سرنوشت دوستانم ... از دختر ۲۴ ساله و پسر ۲۰ ساله ای که تصمیم داشتند سرنوشتشون رو با هم قسمت کنند و حالا چند ماهی میشه که زیر یه سقف دارن این سرنوشت رو به دلخواه خودشون نقاشی می کنند ... و نقشهای زیبا به تن تابلوی زندگیشون می زنند ...
از دوستانی نوشتم که به سفر بی بازگشت رفتند و ...
از روزهای خوب با قصه های خوب ...
از روزهای خوب با خاطرات تلخ !
از روزهای بد با خاطرات خوب ...
و ....
اولش تعداد مهمونهای من توی این خونه کم بود٬ بعدها مورد لطف دوستان واقع شدم و مهمونی های با شکوهتری داشتم و الان دوباره مدتیه که دوستان قدیمی گرم زندگی شدند و باز هم خونه من خلوت شده ...
غمی نیست اگر بدونم همه حالشون خوبه و زندگیشون سر مهربونی داره ...
منم خوبم ... چیز تازه ای نیست که بشه ازش با حرارت حرف زد ... اما روزها همیشه تازه و نو هستند حتی اگر همه چیز یکنواخت جلو بره ...
من خوبم٬ همه چیز یکنواخته ٬ اما شاید این آرامش فرصتی برای آماده شدن واسه یه قصه جدیده که انرژی زیادی لازم داره ...
اگه فرصت کردید کامنت بذارید٬ یه بیت شعر هم بذارید توی کامنتتون تا قدری سر ذوق بیایم ...

